X
ser-lo-la-mekh.BLOGFA.COM
ser-lo-la-mekh.BLOGFA.COM SER-LO-LA-MEKH

بسم الله الرحمن الرحیم مریم برای باباش داستان گفت پیام شاپرک : صدقه دادن را برای کمک به نیاز مندان به کودکان خود بیاموزی یک روز از روزههای خدا مریم کوچولو به مامانش می گه مامانی هر شب بابا برام قصه می گه من دلم می خواد یک شب خودم برای بابا قصه بگم اما مامانی نه قصه ای می دونم که بابا بلد نباشه و نه می تونم کتاب داستان را بخونم مامانی چکار کنم مامانیش گفت غصه نخور دختر گلم من امروز داستان پری شیطون را برات تعریف می کنم اون وقت وقتی بابا اومد تو امشب قبل خواب این داستانو براش تعریف کن مامان براش تعریف کرد که: ***********

( ادامه مطلب )


?EAI-NASIM | 1388-مرد-17 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

داستان شماره هشتم kiamax البوم گمشده علی بنام خداوندی که تمام خاطرات را زنده نگه می دارد پدر و مادر علی کوچولو برای علی کوچولو یک البوم خریدند که علی جون بتونه عکسهای رو که دوست داره توی البوم داشته باشه چون علی کوچولو خیلی به عکس وعکس گرفتن علاقه داشت علی کوچولو عکسهای که خودش گرفته بود یا از قدیم داشت توی البوم گذاشت بعد از مدتی بهشون نگاه می کرد تا اینکه....

( ادامه مطلب )


?EAI-NASIM | 1388-مرد-4 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

كوچه - فريدون مشيري بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره بد نبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد ازجام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد *** يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم ودران خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته دراب شاخه ها دست بر اورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواي شب آهنگ *** يادم آمد تو بمن گفتي" از اين عشق حذركن لحظه اي چند براين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است توكه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت بادگران است تافراموش كني چندي از اين شهر سفر كن" *** باتوگفتم "حذر از عشق؟ حذر از عشق ندانم سفر از كوي تو هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر سر بام تو نشستم تو بمن سنگ زدي من نه پريدم نه گسستم باز گفتم كه توصيادي و من آهوي دشتم تا بدام تو بيفتم همه جا گشتم و گشتم نه بريدم نه گسستم" اشكي از شاخه فروريخت مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت اشك درچشم توغلطيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم رفت در ظلمت شب آن شبوشب هاي دگرهم نگرفتي دگر از عاشق افسرده خبر هم نكني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !! *** THE LANE BY: Freydoon Moshiri Without you, in a moonlit night again I passed through that lane My entire being turned into eyes For seeking you in that paradise The anticipated joy for seeing you Refilled the over filled cup of my being anew Like the foolish lover that I was before I became the very same once more. Within my soul and in full spree Bloomed in joy the flower of memory A hundred gardens of memory smiled in glee The scent of a hundred memories encircled me I remembered one night in there together We flew in that seclusion fair We squatted an hour by that brook there Your eyes had housed all the secrets of the world I gazed at you spellbound your beauty to behold The sky was clear and the night calm, The fortune at ease and the tamed was time The moon in a bunch in water it bathed The trees branches the heaven praised The night, the moon, the flower and the rock Danced in the nightly tunes around the clock I remembered you addressed me and you were saying Avoid this love matter and its playing Behold this water for a moment as it flows And look at its passage as it goes The water mirrors the image of a love that flies Now that you are anxious for a look love wise Soon your heart will find another love in great surprise- For forgetting this love in its grip I advise you to go for a trip (3) I told you?: "Forgetting love Will it forbid the Heaven above To take a trip I never will The very first time I fell in love's thrill Bird like I perched at your window seal Though you stoned me I sat there still I flew not away and without peril Then I told you that I as a game I am the very deer tame. To be captured by you in this claim I have circled you all over my sweet dame And I lingered there ever the same A tear from a tree branch was shed The night bird uttered a bitter cry then fled A tear drop lingered in your eyes The moon laughed at your love in surprise Then no answer was given to me and then The sorrow overshadowed my heart again I did not severe that strain Into the darkness that night and others they flew In none of them they did not see you You asked naught about your love one true You cannot imagine how I felt in going through
?EAI-NASIM | 1388-تير-20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

در آن كوه بزرگ خانه كوچك مك بامبل قرار داشت. او به تنهايي در خانه ي خيلي كوچكي در ميانه راه بالائي كوه بن مكديو در اسكاتلند زندگي مي كرد. خانه كوچك او بيرون از جنگل كاج ساخته شده بود و او مي توانست هر چه را كه لازم دارد از جنگل يا هر قسمتي از كوه بدست آورد . او قد بلندي نداشت ولي خيلي پير و عاقل بود. او ريش نارنجي رنگ بلندي داشت و يك كلاه خيلي بامزه و دامن اسكاتلندي را حتي در زمستان مي پوشيد . با اينكه تنها زندگي مي كرد هنوز هم دوستان زيادي داشت. همه حيوانات و پرندگان دوستانش بودند . او تقريبا براي همه آنها اسمي گذاشته بود.

( ادامه مطلب )


?EAI-NASIM | 1388-تير-14 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

هوا مه الود وشهر پرسروصدا یاری نیست . همدی نیست مرغان اسمان هم دیگر نیستند ومن تنهایم سمی(somiاسم دختر) درخت خانمان مرا می ترساند از زمستان سخت بی تو بودن گوشماهیها دیگر مرا تحویل نمی گیرند وخدا مرا دوست ندارد از مردی بالای منبر شنیدم که خدا با من قهر است وای وای وای...با گرفتنت مرا تنبیهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟ بد جایی زمن می سوزد غصه عزراییل من است وخاک کفنم وصدای باد نجوای عزاداران من است می دانم مثل سگ خواهم مرد این را عزادارانم زیر لب نجوا می کنند که او......مثل سگ مرد مردن از نادانی و بیهودگی ESI-NASM مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ساکت بود ، فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ، مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد صدای گام هایی آمد و .. رفت ، مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ، مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ، معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ، گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ... فاطمه باز هم خندیده بود ، آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ، آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود ، حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ، پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ، پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ، صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ، - داداش سیگار داری؟ سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ، نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد : - پولام .. پولاااام ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ، - بیچاره ، - پولات چقد بود ؟ - حواست کجاست عمو ؟ پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ، جای بخیه های روی کمرش سوخت ، برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ، ... - پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ... چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ، خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ، در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند ، - داداش آتیش داری؟ صدا آشنا بود ، برگشت ، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ، - آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ... جوان شناختش ، - ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ... پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره .... افتاد روی زمین ، جوان دزد فرار کرد ، - آییی یی یییییی مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ، - بگیریتش .. پو . ل .. ام صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد ، - چاقو خورده ... - برین کنار .. دس بهش نزنین ... - گداس؟ - چه خونی ازش میره ... دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش دستش داغ شد چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و ... بست . نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود ... تاریک . ......... همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : - یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین ، هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟! کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟ زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست . برای عشق تو بهای سختی باید پرداخت هوا مه الود وشهر پرسروصدا یاری نیست . همدی نیست مرغان اسمان هم دیگر نیستند ومن تنهایم سمی(somiاسم دختر) درخت خانمان مرا می ترساند از زمستان سخت بی تو بودن گوشماهیها دیگر مرا تحویل نمی گیرند وخدا مرا دوست ندارد از مردی بالای منبر شنیدم که خدا با من قهر است وای وای وای...با گرفتنت مرا تنبیهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟ بد جایی زمن می سوزد غصه عزراییل من است وخاک کفنم وصدای باد نجوای عزاداران من است می دانم مثل سگ خواهم مرد این را عزادارانم زیر لب نجوا می کنند که او......مثل سگ مرد مردن از نادانی و بیهودگی ESI-NASM Hollywood hard for you to pay the price Foggy weather is not helping Vshhr bluster. Stormy sky again Hmdy is not toxic Vmn Tnhaym (somi girl name) Tree winter Trsand housewares me to be hard without you I do not take delivery of another Gvshmahyha Vkhda the man does not love me over the pulpit that God heard my anger is Vai Vai Vai ... Grftnt with punitive to me ??????? Bad place Zmn burned Azrael is my sorrow Kfnm soil Vsday wind whisper mourning my dog would know man Under this Zadaranm lips whisper to him ...... that dog die from male vanity and ignorance ESI-NASM
?EAI-NASIM | 1388-تير-12 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

قورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بودو دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل ودشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه. I always wish I had their lives, the first day I lamb out of the forest pond Vdsht Vbyshh able, second I have a good friend باشه. One day I decided to pool together the lamb out plain Vbyshh Vjngl able کنه fancy trying to find a good friend کنه.

( ادامه مطلب )


?EAI-NASIM | 1388-تير-8 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

http://nikblog.com/uploads/4/4FFFF/9657.jpg
?EAI-NASIM | 1388-تير-8 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

روزي روزگار ي ، نجار پيري به نام ژپتو زندگي مي كرد كه آرزو داشت پسري داشته باشد . روزي او يك عروسك خيمه شب بازي ساخت و اسم او را پينوكيو گذاشت . پيرمرد در دلش آرزو مي كرد كه اي كاش اين عروسك يك پسر بچه واقعي بود . در همان شب يك پري مهربان به كارگاه نجاري ژپتو پير آمد و تصميم گرفت تا آرزوي او را برآورده سازد . AZ slept, carpenter Zhptv live up to the age that the boy has dreams. Day he made a puppet and names him Pinocchio said. The old man in the heart that dreams are wish this doll was a real boy. Perry on the same night, a kind old Zhptv was carpentry workshop and decided to satisfy his ambition.

( ادامه مطلب )


?EAI-NASIM | 1388-تير-8 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

روزگاری در همین شهر خودمان مردی بود كه همه به او می گفتند علی بهانه گیر. علی بهانه گیر یازده تا زن داشت كه هر كدام را به یك بهانه ای زده بود ناقص كرده بود؛ طوری كه وقتی زن ها می خواستند بروند حمام، پول و پله ای می دادند به حمامی و حمام را قوروق می كردند كه پیش این و آن خجالت نكشند. از قضا یك روز كه زن های علی بهانه گیر می خواستند بروند حمام، دختر ترشیده ای رفت تو حمام قایم شد كه ببیند چه سری در این كارست كه زن های علی بهانه گیر از دیگران كناره می گیرند و همیشه با هم به حمام می روند. Once in the same city that was our man all he said to Ali pernickety. Ali pernickety eleven to each woman to have an excuse had struck was incomplete; so that when women wanted to go to bathroom, staircase and money to have a bath and a bath that would Qvrvq to this before the Nkshnd shame. One day without the women who wanted to go to Ali pernickety bath, spinster went to hide in the bathroom you see what this series of women karstic pernickety Ali resigned from the others and they are always together bathrooms are. When women went to bath and your husband were busy and thumb, where the spinster was hide came out, and went to see it between all are incomplete. One cut Gvshsh; no one finger; one certain and one same cut Josh Josh is incomplete. Summary saw tons and body intact is no Kdamshan

( ادامه مطلب )


?EAI-NASIM | 1388-تير-7 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر